این دل باز

    

 قلب من باز ترک خورد و شکست

باز هنگام سفر بود

 و من از چشمانت ميخواندم

 که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد

 و از اين عشق گذر خواهي کرد

 و نخواهي فهميد              

               بي تو اين باغ پر از پاييز است

بنویس

اشتياق ما چيست

اين همه آرزو و اشتياق خواستن هاي دروني ما براي چيست؟

    عشقها . دوست داشتن . ثروت . قدرت . مهرورزيدن . جاومقام.ووووو

 آيا انسان كه از زمانهاي دور درآرزوي جاودانگي بوده وهست اگر به آن دست يابد

به آرزوي خود رسيده است ؟

آيا در دل كوها  يا زمين يا آسمانها وكهكشا نها با درنظركرفتن وسعت جهان هستي وزمانش

 به اودست خواهد يافت؟   

انسان از خود سوال نموده چه مي خواهد وبه دنبال چيست آيا جوابي براي عشق خود پيدا كرده

يا مي تواند پيدا نمايد ؟

 آيا جوابي براي اين همه  خواستها  شورو شوق وعشق ورزيدن خود

 پيدا خواهد نمود؟

انسان هميشه عشق مي ورزد ودوست دارد وبه دنبال خوبي وخواستن ها ميگردد چون اميد دارد

    آيامي داند اميد به چه؟  

يا ميدونه اميد چيست اوعاشق مي شود عشق مي ورزد وبه خواسته خود مي ر سد يا نرسدآيا اين عشق

همان عشقي است كه در وجود اوست؟

اگرهمين است چرا باز اميد دارد چرا اميد او قطع نمي شود

آيا اين عشقها واين خواستن ها سدي نيست برسر راهي كه مي خواهيم به آنجا بر سيم

آرزوهاي اين د  نيا مي گذارند كه انسان به خواسته اصلي خود دست يابد

 يا يكي پس از  د يگري سدي بر سر اين  راه مي شوند

تا به حال به خود بر گشت داشته اي

       دركو دكي چه آرزوي؟        

انسان زماني كودكي پيش نيست آرزو بزرگ شدن وچيزهاي را دارد  كه در نوجواني

براي او بي ارزش مي شوند و به چيزهاي ديگري دل مي بندد عاشق مي شود

عشق مي ورزد و به دنبال كمال رياست ثروت مي گردد هم را كه به

دست آورد بازهم به دنبال چيزي ديگراست اين بار به همسر

بچه نوه  دل بستگي پيدا مي كند ذاتاً اميد دارد

كه اميد هديه ي از طرف خداونداست

همچنين عشق ودوست داشتن

رحمت خدا است

    ؟   


     مي بيني من چه نوشتم  هر  كسي بر داشتي دارد  

 

 يكي مگه       

     پس خدا به فر ياد عشق برسد    

       آيا انسان دچارسوء تعبير نشداست؟  


شما چه

  آرزو واشتياق درروني     

                                    ما براي چيست؟

   آیا شما به چیزی دل بسته اید           

            نظری نمی خوایبدی

                       

نظرها و  قضاوت آدم ها

                

هر کس مطابق افکار خودش ديگري را قضاوت مي کند ? زبان آدميزاد

 مثل خود او ناقص و ناتوان است

مقايسه به طورکلي اشتباه است هرشخص کاملاَ منحصربه فرداست

  وهيچ کس همانند او نيست 

اگر افراد به هم شبيه بودند مقايسهً آنها درست بود ولي اصلاُ

  اينطور نيست حتي دو قلوها نيز کاملاَ شبيه هم نيستند 

يعني غيرممکن است بتوانيد فردي را پيدا کنيد که کاملاَ شبيه شما با شد
 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد

و كسي كه چنين لياقتي دارد

چنين تحملي ندارد که اشکاتو ببينه

مشکلات باعث رنج ونارحتي ما مي شوند تنها به اين دليل که

هرگز آنهارا مورد توجه قرار داده ايم تا بفهميم چه هستند

           اي كه مي پرسي نشان عشق چيست؛عشق چيزي جز ظهورمهر نيست

             


عشق يعني دل تپيدن بهردوست؛عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش

عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا

  سخن اين نيست عشق الهي است


انسان بدنبال حقيفت است

که عشق مي ورزد گا در سرراهي اين تمايل دوچهار عشقهاي مي شود

 که او را ازراهي که درپيش دارد دورمي سازد

عشق و دوست داشتن رحمت خداست اما نبايد صدي باشند براي رسيدن به خدا

   منشاً عشق دروني ما چيست واين هم آرزو واشتياق درروني ما براي چيست؟

نظر شما چیست آیا شما برای عشق ؟

آدم وقتی جوانو همش به فگر اینو اون

ای خدا ای خدا

تاکه میای بفهمی دیگه دیره دیره وا

ای خدا ای خدا

آدم وقتی بیاد او میونه یه وقت تها میمونه

ای خدا ای خدا

آدم وقتی نمی دونه بیاد چی بمونه دلش می گ

ای خدا ای خدا

آدم وقتی در انتظار می مونه و ا خد ا وا خدا

 

انتظار واژه ي غريبي است

 

واژه اي كه روز ها و شايد ماه ها با آن خو گرفته ام

 

كه چه سخت است انتظار

 

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فردا هاي من ،

 

خواهم ماند تنها در انتظار تو

نخند این جوری  بیتره 

آشنا

هرچه دیدی در این دار مگافات

نه پندارازروی فگربودو نه از روی دلدار

چوبنی روزی هجرانه دوست

غم مخور

هرچه بر سرت آمد

نه

ازاوست

 

 

هرف دلت بگو

تنها عشق

هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول

تنت و روانت از دست اين و آن خسته است                    هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است ..........

هميشه وقتی درهای آسمان بسته است .........

هميشه !

گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته!

به دل پناه ببر که آخرين پناه توست !

به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد

دل تنها جایگاه خداست

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد 

چو شمعي پاي تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامي عشق

خوشا رسوايي و بد نامي عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدايي

خوشا عشق و نواي بي نوايي

خوشا در سوز عشق سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گيرد

چراغ آرزوهايش بميرد

اگر مي داد ليلي کام مجنون

کجا افسانه ميشد نام مجنون

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

يکي در اين ميان مجنون شد از عشق

در اين آتش هر آنکس بيشتر سوخت

چراغش در جهان روشن تر افروخت

نواي عاشقان در بي نوايست

دام عاشقي ها در جدايست

می گویند نزد ؟

 

تحمل کردن زيباست انتظار اسان است

اگر قرار باشد روزی به تو برسم زندگی شيرين است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگی  زيباست که در انتظارتو باشم

.

قدرت نهفته در ذات راه نه باچشم می توان دید

نه بادست لمس کرد

چنین نیرویی رامی توان در اعماق ضحمیر کشف کرد

وبه وجودآن پی برد

 

عشق یعنی

مستی و دیوانگی با چهان بیگانگی

عشق یعنی

سر به دار آویختن اشک حسرت ریختن

عشق یعنی

لحظه های التهاب لحظه های ناب ناب

عشق یعنی

عالمی راز ونیاز یک تحیم یک نماز

عشق یعنی چون محمد پابه راه همچون یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن بدست بی پرواشدن

عشق یعنی  همچون من شیداشدن

قطره ودریاشدن

 

وقتی به یاد روی تو

 

 

 

دلم ميخواهد کوچه هاي دلتنگي

                            و غربت راباسيل اشکهايم ويران کنم 

                                  تا در دنيا حسرت و غمي نباشد                                

                                       که تو را اندوهناک ببينم

                       چرا که من و دل در کوچه هاي دلتنگي

                     و غربت سالها قدم زده ايم تا تو را يافته ام

          اينک ميخواهم با تو از اين کوچه هاي غربت خارج شوم

                    

عشق لطفی است بی معنا

عشق موجی است بی دریا

عشق افسانه کنگ

عشق سوختن و خاکستر شدن است

پرنده را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه برای هوس

تو را دوست دارم تا اخرین نفس

دوست داشتن برتر از عشق است

 

 

جهاني بينديشيم محلي و ایرانی عمل کنیم

اول زياد دور نرويم ,گم نشويم ,به خودمان بيانديشيم ,خودمان باشيم ,گذشته مان را بشناسيم ,تاريخمان را بدانيم ,گذشتگان ما كه بوده اند چه كرده اند ,تجربه هاشان چه بوده ,خيالهاشان چه؟ آنها هزاران سال زيسته اند و كمترين موفقيت شان اين است كه هنوز زنده اند و زندگي را به ما كه نسل متاخريم ارزاني داشته اند. براي داشتن آينده درخشان چه لزومي دارد كه از گذشته ببريم ؟مگر لباس پدران ما چه ايرادي دارد كه آن را عوض كرديم؟مگر زبان محلي چه اشكالي دارد كه نبايد به كودكانمان ياد دهيم؟ آيا حقيقتا آيينها و سنتهاي كهن و اجدادي ما هستند كه دست و پاي ما را به سمت توسعه و زندگي بهتر بسته اند و آيا با فارسي شدن و لابد بعد انگليسي (و آمريكايي) شدن مشكلات ما حل مي شود ؟ در كدام تعريف دست شستن از فرهنگ كهن و هويت و گذشته خويش يكي از مولفه هاي ((خوشبختي)) شمرده مي شود ؟ اصلا اين گفتمان ((دست شستن از هويت خويش)) چه رهاوردي داشته و دارد كه در دورترين روستاهاي ما هم رايج است.
دوم) آيا برنامه هاي توسعه اقتصادي ,سياسي و اجتماعي بدون توجه به واقعيتهاي فرهنگي و تاريخي مردم يك جامعه براي ايشان توسعه ,رفاه ,زندگي بهتر و خوشبختي و خوشحالي فراهم خواهد آورد ؟ حیوانات هم اگر تحت تعليم قرار بگيرند به درجه معيني از تربيت و مهارت مي رسند چه به دست مربيان ايراني آموزش داده شوند و چه به دست مربيان ژاپني ؛ اما به راستي فرق انسان و ..... چيست؟و اگر يك انسان بدون توجه به گذشته ها و اصالتهاي خويش ((آزموده و مدرن)) شود (مانند ح... كه مهم نيست از كدام جنگل و از كدام خانواده حیوانات باشد)دچار چه چالشها ,عوارض و نقصانهايي مي شود ؟و آيا كافي نيست زنگ خطر اين چالشها و نقصانها را در بيماريهاي اجتماعي و رواني همچون:اعتياد,خلافكاري جنسي ,بي اعتمادي ,بي اعتقادي ,بي رحمي ,افسردگي ,بي حالي بدون عشق و نااميدي و … در زندگي روزمره خويش بشنويم؟
سوم) اين بحران ((هويت)) كه گريبانگير  نسل جوان ما شده آيا خطر آن از ارتش دشمن كه بر در دروازه ما بر آمده باشد بيشتر نيست ؟به راستي كدام چشم فاجعه بي هويتي و سر در گمي فرهنگي, اخلاقي و احساسي را در جوانان ما نمي بيند ؟و اگر مي بينيم پس چرا بدنه جامعه ما تشنه يك اقدام عملي است؟نظام آموزش و پرورش و آموزش عالي ورسانه هاي گروهي و ملي چه قدمي در اين راه بر مي دارند ؟!
چهارم) اگر راه و چاره عوارض و بيماريهاي ناشي از ((بحران هويت)) آشنا سازي و عاشق سازي جوانان با هويت بومي خويش است و اگر قرار است جوانان ما خود را به عنوان يك ايراني مسلمان بشناسند و پاس بدارند و با آن و به خاطر آن زندگي كنند و سخت كوشي كنند و آباد كنند و دلسوزي كنند و از خودگذشتگي كنند و سرمايه جواني خويش را به پاي اين مرز و بوم بريزند .آيا نبايد اين ايران كه معرفي مي شود مطابق واقعيتهاي تاريخي و فرهنگي باشد ؟
پنجم) گفتمان روشنفكر  مابی((يكپارچگي و فرهنگي و يكرنگي ملي!)) كه در يك قرن اخير به گونه هاي مختلف سعي در محدوديت و مهجوريت واقعيتهاي گذشته فرهنگي ملت ما دارد تا چه زماني بايد به تغيير , تحريف ,سانسور ,تحديد و تحقير بپردازد؟ آيا زمان آن نيست كه ايران را مجموعه اي از كردها و تركها و بلوچها و تركمنها و گيلكيها و فارسها و لرها و.......... بدانيم و رنگارنگي اين مجموعه را بپذيريم و به نسل جوانمان معرفي كنيم ,تا اين ايراني كه از جوان مي خواهيم آنرا فرياد بزند! (و آبادي آنرا) يك ايران واقعي ,مملوس , قابل درك , دوست داشتني و گرم و زنده باشد نه يك ايران خيالي ,ساخته شده و جديدالجدات ,يكرنگ , سرد و ساده و غير واقعي ..؟!
جهاني بينديشيم اما فراموش نكنيم كه بايستي محلي عمل كرد و تفاوتها و گونه گوني هاي محلي را پاس داشت .. تا جهاني آباد ,خوشبخت , بي خطر ,رنگارنگ ,زيبا پر از عشق و بهشتي بسازيم و ایرانی یکپارچه پر از عشق برادري برابري داشته باشيم.

در پایان  رد هر گونه قوم گرای.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چــشــم وقـتـــی زیـبـاســت کـه بـرای اشــک بـاشـــه

اشــک وقــتی زیباسـت کـه بــرای عـشـق بـاشـه

عـشـق وقـتـی زیباسـت کـه بـرای خدابـاشــه

دل وقتی آگاه ست که بیاد خدا باشه

عشق دروغ نیست اما

ميل به عشق قاطعانه ترين نشانه براي وجود خداوند است گواه ديگري وجود ندارد

 چون انسان عشق مي ورزد پس خدا وجود دارد 

چه باید گفت چه باید کرد دراین روزگار هوس را عشق می خوانند

راستی آدم تا عاشق نش خدا را چگونه  خواهد دید و

انسان بدون عشق و اميد نمي تواند زندگي کند واين همه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟