اعتقاد به خدا داریم ولی اعتماد نه حكایت کوهنورد و اعتقاد او به خدا
کوهنوردی در دل شب، در زمستان سرد، یکه و تنها تصمیم گرفت قله کوه را فتح کند.
کوله بارش را بست با همه ملزومات و امکانات کامل.
از دامنه کوه بالا رفت. به گردنههای صعبالعبور که رسید، با طناب و میخهایی که به همراه داشت به کوه میزد و گردنه را سپری کرد.
اینقدر بالا رفت که به نوک قله نزدیک شد!
یکدفعه پایش لغزید و به طرف پایین کوه پرت شد، طنابهایی که از پشت سر محکم کرده بود باعث شد که به طور کامل سقوط نکند و فقط در هوا معلق بماند.
هوا بسیار سرد بود و تاریکی محض همه جا را فرا گرفته بود و کوهنورد تنها بود.
سرمای استخوان سوزی بود که احساس مرگ بر کوهنورد غلبه کرد.
در موقع تنهایی و ترس فقط یک نیرو در درون انسان وجود دارد که انسان به او چنگ میزند و از او یاری و کمک میخواهد و آن نیرو خداست...
او تصمیم گرفت که با خدا صحبت کند و از او طلب کمک کند.
خداوند حاضر شد!
خداوند فرمود: ای بنده من، سالهاست که منتظرم با من حرف بزنی! چه میخواهی؟!
کوهنورد گفت: خدایا کمکم کن، دارم میمیرم .. من و نجات بده.
خداوند فرمود: من میتونم کمکت کنم اما به یک شرط!
کوهنورد گفت: به چه شرطی؟!
خداوند فرمود: به این شرط که به من اعتماد کنی!
کوهنورد گفت: خدایا معلومه که بهت اعتماد دارم!
خداوند فرمود: تو منو دوست داری، به منم اعتقاد داری، چون اگر نداشتی من رو صدا نمیزدی!
اما به من اعتماد نداری!
کوهنورد گفت: چی کار باید بکنم؟!
خداوند فرمود: این طناب پشت سرت رو پاره کن!
کوهنورد گفت: اگر طناب رو پاره کنم که مرگم حتمیه! من این طناب رو پاره کنم معلوم نیست چه بلایی به سرم میاد.. یکدفعه بگو نمیخوام کمکت کنم و میخوام بکشمت؟!
خداوند فرمود: دیدی گفتم به من اعتماد نداری..
خداوند خداحافظی کرد و رفت...
کوهنورد هم با بیاعتمادی که نسبت به خدا داشت همانجا ماند و مرد...
سه روز بعد کوهنورد را پیدا کردند و در مطبوعات نوشتند:
کوهنوردی به فاصله نیم متر از زمین جان باخت!!!
وقتی ما پشت سرمون رو نمیبینیم یعنی خدا هم نمیبینه..
خدا وقتی میگه طناب رو پاره کن، خوب پاره کن .. همش مال اینه که اعتماد نداریم .
سلام خوش آمد عزیز